خرید بک لینک
همان طور بی هدف چشم باز میکنی و میروی و میروی. خسته میشوی و یک گوشه ی زمین مینشینی. بعد به بقیه نگاه میکنی. به رفت و آمدهاشان. به سرخوشی ها و دل نگرانی هاشان. هدف نگاهت میشود چشمان عابرین. میخواهی کشفشان کنی, بفهمیشان, اما آن قدری نمی مانند که تو در کرانه چشمشان قدم بزنی و لمسشان کنی. نگاهت را پایین تر می آوری. بینی ناجنبنده ایست و چشم از ناجنبده ها بیزار است. رد میشود و روی دهان قفل می کند. این همیشه جنبان. دوست داری لبخند ها را بیشتر ببینی و بشمری. پس گه گاه چیزی میگویی که بخندانی. منتظر میشوی تا لبخند حرفت را بگیری عوض مزد فک زدنت. گاهی می دهندت, گاهی بی تفاوت رد میشوند. این بدتر است. گردنت خسته میشود از این همه بالا نگاه کردن. نا امید میشوی و سر پایین تر می آوری. نگاهت دیگر به دست هاست. که چیزی بدهی و بگیرند یا بدهندت و بگیری. گاهی دست هاشان پر است, از چیزی که بیشتر حرفش را میزدند یا بیشتر نگاهش میکردند. شاید هم دست یک آدم. آن قدر فهمیده شده ای که بدانی این مواقع چشم و دهانش هم می خندد. گردنت تاب نمی آورد این همه سنگینی سرت را. پاها آخرین جنبندگان بشریت. آخرین و تنهاترین؛ هیچ وقت دیده نمیشوند. چشم می خواند و زبان می گوید و دست دراز می شود و این پاست که می پیماید. و چه راه ها که نرفت و همه از چشم او دیدند. از او که همیشه آماده بود. بعضی لخ می کشند و صدا در میاورند از راه رفتنشان هم؛ خسته اند شاید, از راه رفتن روی زمین گرد که مرامش رفتن و نرسیدن است. بعضی تندتر میروند؛ معلوم است عجله دارند. حتما چیزی دیده اند و به شوق دست گرفتنی می روند. کفش ها و راه رفتن ها و اداها تو را خسته کرده. دیگر حتی از روی بند کفش هم می توانی لبخند لبش یا اشک چشمش را ببینی. دنیا برایت کسل کننده تر می شود. پلک هایت سنگینی میکنند و گردنت همان جزیی توانش را هم از دست داده. سرت را پایین می اندازی و سال ها به همان حالت می خوابی. و همواره در خواب میبینی کسی نزدیکت آمده و دست زیرچانه ات میگذارد و این گردن خسته را بلند میکند. چشمانش را برای تو باز نگه می دارد و اختیارش را به تو میدهد.لب هایش از شوق تو میلرزد. دیگر جایی برای خندیدن و گریستنش نیست. گویی تازه یاد گرفته اند که ببوسد. دست هایت را که گرفت و بلندت کرد, حس میکنی با او تمام این زمین گرد پایان ناپذیر را می توانی تمام کنی. به خودت که می آیی می بینی هزاران سال است خوابیده ای و منتظر و اویی که بفهمدت هنوز نیامده. همان طور بی هدف چشم باز میکنی و میروی و میروی. خسته میشوی و یک گوشه ی زمین مینشینی...

برچسب: نویسنده: باربد کریمی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 16:28

صفحه بندی