روستایی
دیوانه ای داشت روزی سه خمره آب از چشمه برمیداشت و یکی برمیگرداند. سال ها همین کار را کرد و آن قدر ادامه داد که دیگر نه کسی مسخره اش کرد, نه سنگش زد و نه دشنام داد. روزی حکومتی ها آمدند تا خراج بگیرند. مردم زیر بار نرفتند. وزیر امر کرد هر آبادی زیر بار نرفت آب را به حکم این که هر آن چه از زمین می آید متعلق به حاکم است, ببندند.
دیوانه رفت و گفت "من روزی یک خمره به حاکم شما قرض داده ام. می خواهم آن را یک جا بستانم!" حکومتی ها درمانده شدند و پیش وزیر رفتند. وزیر که شنید گفت" بازگردید. شهری که
ناجی اش را
دیوانه بخواند باید به حالش گریست"
برچسب:
نویسنده: باربد کریمی
تاريخ: يکشنبه
12 اسفند
1397 ساعت: 19:12