دبیرستان که بودم ناظم بداخلاقی داشتیم که همه از او می ترسیدند. همیشه به نظرم شبیه یک شیر می آمد, شجاع و قوی. چهره اش خیلی جسورانه بود. سن زیادی هم داشت. اما عجیب که با من مهربان بود. یعنی خاطرم نمی آید که با من حتی یک بار هم با صدای بلند حرف زده باشد. یک روز مژه ای شکست و به چشمم فرو شد. تقریبا جایی را نمیدیدم. یک چشمم اشک بود و یکی آه. ناظم مرا که با آن حال دید به سمتم آمد و پرسید چه شده؟ گفتم. بعد بی طاقت خواستم بروم که با آب چشمم را بشویم. جلویم را گرفت. گفت "لازم نیست, اشک چشمت پاک ترین چیزی هست که توی دنیا می توانی پیدا کنی" آن قدر محکم این را گفت که به یک آن حس کردم راست ترین حرف جهان از دهان این مرد بیرون آمده. دیگر دردی نبود و هر چه بود فقط اشک بود.
برچسب:
نویسنده: باربد کریمی
تاريخ: يکشنبه
12 اسفند
1397 ساعت: 19:12