خورشید تابید و سال ها پشتش ماندی / بیا و پشت ما باش که بی تو خموده گشت
از بلای گنه کرده و ناکرده استغفار / که آفتاب عمر رفت و دیدنش افطار نگشت
ساقی بیا که نفس از شراب تو خالیست / هر ساغری لاف تو زد عاری گشت
دل ما به چه کار دلبر آید / خس آید کجا بر حسن دشت
جانا تو خود خطی و خود خوانایی / بنویس دعایی که دل ما از تنگی گذشت
برچسب:
نویسنده: باربد کریمی