خرید بک لینک

زهی این عشق عاشق کش که عهد بی زمان دارد

پسرک با وسواس کاغذ را تا داد ولی مثل همیشه دقیق از وسط تا نخورد. زیر لب غرو لندی کرد و خواست درستش کند. کاغذش دو تائه شد. داشت تند تند به طرف نامعلومی راه می افتاد و در ذهنش لحظه ای را تصور میکرد که او کاغذ را باز کند و ببیند و بخواهد بخواند. حتی بین راه خودش را جای او گذاشت و کاغذ را باز کرد و نگاهی انداخت ولی سریع بست و نخواند و به رفتن ادامه داد. انگار هر چه نوشته بود از بر بود. ابدا دوست نداشت در راهش آشنایی را ببیند. یا مجبور بود دروغ بگوید یا باز هم مجبور بود دروغ بگوید و هر دوی این ها که یک راه بیشتر نبودند برایش سخت بود. از کوچه پس کوچه ها می گذشت و حواسش به عابرها هم نبود. به خیابانی رسید که جلوی یکی از درهایش مردم جمع شده بودند. چشم هایش برق زد ولی سرما خشکش کرد. توی هوای گرمی که نصف مردم با پوسترهای زنی خندان خودشان را باد میزدند و یا رو به آفتاب گرفته بودنش تا از هرم هوا بی تاب نشوند, پسرک می لرزید. می لرزید ولی نه دستش رعشه داشت و نه بدنش. فقط خودش بود که می فهمید ولی او اصلا به این فکر نمیکرد. از بین جمعیت که فریاد می کشیدند و اسم واحدی را صدا می زدند تا لحظه ای برگردد و نگاهشان کند و به جسم بی ارزششان وجود دیده شدن ببخشد, راهش را باز کرد و بالاخره دیدش. خودش بود. اما چطور فهمید که خودش است؟ او که پشتش به پسرک بود؟ پسرک بلند صدا زد: خانم؟ و صدایش گم شد. زن همچنان به ابراز احساسات بقیه با لبخند بلا منقطع دلنشینی جواب می داد که باز پسرک فریاد کشید:خانم ... خانم؟ نمی توانست از میله ها بگذرد. جلوی درب تماشاخانه عکاس ها تند تند با ولع عکس می گرفتند انگار قرار بود چهره ی افسونگر زن تمام شود. زن رو به این سمت که شد, پسرک را دید. حالا او فهمیده بود چرا این کاغذ این قدر مهم است. چهره ی عجیب زن. هیچ چیز نداشت ولی عین کمال بود. یک زیبایی محض. مطمئن بود اگر او هم سنش بود جلوی تمام قلدرهای مدرسه بخاطرش می ایستاد و هر روز کتک میخورد و آخ نمی گفت. زن شیرینی چهره پسرک را دید که دستش را تکان می دهد و رفت نزدیکش. نزدیک هیچ آدم بزرگی نرفته بود. زن تا دست پسرک را با مهربانی گرفت پسرک به خودش آمد و فورا کاغذ را به او داد و گفت: این را پدرم داد بدهم به شما. زن کاغذ را باز نکرده با مهربانی گفت: پس خود پدرت کو؟ پسرک گفت: مریض است. خیلی مریض است. زن مثل یک پزشک حاذق لبخندی زد تا دل پسرک را قرص کند و گفت: خوب می شود حتما بزودی خوب می شود. و بعد تای کاغذ را باز کرد و سرسرکی نگاهی انداخت. کاغذ مطلقا سفید بود و فقط در انتهای کاغذ یک خط شعر بود "نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد/زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد"1 خون در چهره اش دوید و این را فقط پسرک دید. پرسید: گفتی خانه ات کجاست؟ تا پسرک خواست بگوید دستش را کشید و سوار همان طیاره ی مشکی شد و قبله اش را از تماشاخانه ای که می پرستیدنش به خانه ی مردی مریض که می پرستیدش تغییر داد. سال ها بود برایش شعر نخوانده بود.

1: شعر از استاد هوشنگ ابتهاج

برچسب: عاشق,زمان,دارد, نویسنده: باربد کریمی تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 18:31

صفحه بندی