دیر وقت بود. تقریبا از نیمه شب هم گذشته بود که مهمانش شدیم. وقتی تنها شدیم و با هم حرف زدیم حس میکردم دارد رنگ می بازد. چیزهای ترسناکی نمی گفتم ولی حس میکردم دارم ثمره یک عمر فکر کردن و روش زندگی اش را از او میگیرم. دارم به او نشان میدهم چقدر زندگی میتواند بی ارزش و در عین حال ارزشمند باشد و هضم این تضاد یک شبه کار دشواری است. سخت است زندگی ات را روی اصولی و قواعدی بنا کنی که بعدا ببینی به پشیزی نمی ارزند و نه فقط آن ها که هیچ چیز نمی ارزد!
نباید خیلی حرف بزنم. نباید هر جا حرف بزنم و با هر کسی صحبت کنم. اصلا نباید صحبت کنم. اشتباه میکنم. باید بیشتر خوددار باشم و کمتر از چیزهایی که فکر میکنم باید بیرون بریزم را بیرون بریزم. اصلا نباید, چه دلیلی دارد بخاطر سبک تر شدن خیالی -که سبک شدنی هم نیست- کسی را به چالش بکشم و وادارش کنم به چیزی فکر کند که اتفاقا در عین اهمیت بسیار پوچ و بی اهمیت است!
مثل سم زرد رنگی در خون جاریست و ولی با آن مخلوط نمی شود. مدام خودش را می زاید و بیشتر و بیشتر می شود و اصلا بخاطر همین است که شاید گاهی دنبال بیرون ریختن آن می شوم. آن قدر زیاد می شود که جای خونم را می گیرد و حس میکنم دارد خفه ام میکند. عیبی ندارد. باید پایانش بدهم. باید در نطفه خفه اش کنم نگذارم منتقل شود. شاید فقط وقتی که همه مردم مملو از این سم زرد زاینده بشوند دنیا جای بهتری باشد. پس سکوت چاره است هرچند خود سکوت هم ..
برچسب:
نویسنده: باربد کریمی
تاريخ: چهارشنبه
18 مرداد
1396 ساعت: 15:29