خرید بک لینک
مرغداری ها جای جالبی اند! مرغ و خروس ها را هم که نگاه میکنی می بینی با هم فرق دارند. تعداد زیادی دنبال خوردن اند و بس. فقط و فقط می خورند و زمانی به خودشان می آیند که غذا تمام شده و زمان بسر رسیده و باید برگردند و بخوابند. بعضی گیج اند و مدام از این آبشخور به آن یکی می روند و باز به طرف دیگری میروند و حیران و سرگردان و بی حاصل صرفا می دوند. دوتا دوتا هر از گاهی خروس ها بخاطر مرغی عشوه گر رخ به رخ می ایستند و یکی دیگری را به در می کند و این وسط مرغ بی تفاوت که کدام برده, راضی از جنگی که بخاطر او صورت گرفته خرامان راه می افتد تا برنده در پی اش جفتش شود, آن هم فقط برای لحظاتی. بعضی از آن ها برایشان غذا خیلی اهمیتی ندارد, چیزی که مهم است ریاست است. این که به کسی اجازه بدهند از آن آبشخور بخورد و یا نه. چند تایی خیلی عجیب بودند. بی تفاوت به دانه ها از حصارها می پریدند تا دانه ها و سنگریزه های بیرون را به نوک بگیرند. هر چند تعدادی هم صرفا عاشق گشت و گذار بودند و کلا رفتن و گشتن و دیدن آن ها را اغنا می کرد. مرغی افتاده بود و گردنش زیر بال و پر بقیه کج مانده بود. تلو تلو میخورد, چند تایی پیدا میشدند که می خواستند چشمش را در بیاورند. دلیلش را نمی فهمیدم. غذا به اندازه زیاد برای همه, حصاری برای پریدن و جاهای تازه و بزرگی برای رفتن, همه بودند و این لذت پا گذاشتن روی دیگری چه بود. همه بی استثنا دنبال این هستند که بزرگ شوند و تخم بگذارند و بچه دار شوند که باز تکرار شوند در جسم و شکلی دیگر, شبیه به خودشان. عجیب که همه این ها من را یاد چیزهای نزدیکی می اندازند. موجوداتی که هر چه فکر میکنم اسمشان را یادم نمی آید. "آدم" است و فراموشکار.

برچسب: نویسنده: باربد کریمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 15:29

صفحه بندی